هنوز جا داره تا دلتنگی٬هنوز مسافتی مونده تا غریبی اما...
باران بارید وبارید...
پشت پلکهای من سدی از آب٬از مروارید
باران با من گریست وخندید و دوید
آنقدر آمد تا پیراهن صبرم درید
آغوش کشیدم برایش به سادگیم خندید
گام برداشتم بسویش از کنارم خزید
ناگاه صدایی از دور دست به گوشم رسید
صدایی که مرا سوی خودش می کشید
مرگ بود٬برای دلبری که قلبم برایش می طپید
من اورا دیدیدم او مرا ندید
هم چیز به این سادگی به پایانش رسید...
یادم رفته بود زنده ام...
FreeCod Fall Hafez